پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - راوی می نویسد، می میرد - رضایی نیا عبدالرضا
راوی می نویسد، می میرد
رضایی نیا عبدالرضا
چند شعر از محمود درويش
من يوسفم، پدر!
من يوسفم، پدر!
پدر! برادرانم دوستم نمىدارند
پدر! مرا همراهِ خود نمىخواهند
آزارم مىدهند
با سنگريزه و سخنم مىرانند،
مىخواهند كه من بميرم تا به مدحِ من بنشينند،
آنان درِ خانهات را به رويم بستند،
از كشتزارم بيرون كردند،
پدر! آنان انگورهايم را به زهر آلودند
پدر! آنان عروسكهايم را شكستند
آنگاه نسيم گذشت و با گيسوانم بازى كرد،
آنان رشك بردند و بر من شوريدند، و بر تو شوريدند!
مگر من با آنان چه كرده بودم، پدر!
پروانهها بر شانههايم نشستند
خوشهها به رويم خم شدند
و پرنده بر كف دستانم فرود آمد.
با آنان چه كرده بودم، پدر!
و چرا من؟
تو يوسفم ناميدى،
آنان به چاهم انداختند
و به گرگ تهمت بستند
حال آن كه گرگ مهربانتر از برادران من است
آى پدر!
آيا من به كسى جفا كردم،
وقتى كه گفتم: »به رؤيا يازده ستاره ديدم
و خورشيد و ماه را...
ديدم كه بر من سجده مىبَرند.«
جملهاى آهنگين
شاعرى اكنون
شعرى مىنويسد
به جاى من،
- بر درخت بيد دور دست باد -
چرا گُل سرخ در ديوار
برگهاى تازه به تن مىكند؟
كودكى اكنون
كفترش را پرواز داد
به جاى ما
- به اوج، سوى سقف ابر-
چرا بيشه اين برف را
بر گرد لبخند فرو مىريزد؟
(
پرنده اى اكنون
نامه مىبَرد
به جاى ما
به نيليِ سرزمين آهو،
چرا صيّاد به صحنه مىآيد
تا تيرهايش را پرتاب كند؟
( مردى اكنون
ماه را مىشويد
به جاى ما
و بر بلورينة رود راه مىرود،
چرا رنگ بر زمين مىافتد؟
چرا ما مثل درختان برهنه مىشويم؟
من از اين سرزمينم
من از اين سرزمينم
و خاطرههايى دارم؛
به دنيا آمدهام
- همان گونه كه مردم به دنيا مىآيند-
مادرى دارم
و خانهاى با پنجرههاى بسيار
برادرانى دارم، دوستانى
و زندانى با دريچهاى سرد،
موجى دارم
كه مرغانِ دريايىاش ربودند
چشم اندازى ويژه دارم،
علفهاى هرز دارم
و مهتابى در دور دست كلام
و رزق پرندگان
و زيتونى جاودان.
بر زمين گذشتم،
پيشتر از گذرِ شمشيرها
- بر پيكرى كه سفرهاش كردند-
من از اين سرزمينم،
آسمان را به مادرش بر مىگردانم
- دمى كه آسمان بر مادرش گريه سر مىدهد-
و مىگريم
تا ابرى باز آمده بشناسدم
من همة سخنانى را كه شايستة دادگاه خون بود، - فرا گرفتم
تا قاعده را بشكنم،
همة سخنان را فرا گرفتم
سپس حروفش را از هم گسيختم
تا يك لغت بسازم
كه همان »وطن« است
دزدان گورستان
دزدان گورستان
براى تاريخنگار چيزى باقى نگذاشتهاند،
تا نشانهاى بر من باشد
آنان در تنِ من مىخوابند،
آنگاه كه از آن علف روييد و شبح برخاست
آنان چيزى را كه به آن فكر نمىكنم، بر زبان مىآورند
و چيزى را كه به ياد مىآورم، از ياد مىبَرند
بهانههاشان را به سكوتِ من مىدهند.
اى دزدان گورستانها!
اكنون كه قربانى را مجال كافى هست.
اندكى بياساييد!
تا دربارة اكنون گفت و گو كنيد
با قاتلى كه شايد قربانى باشد
و به سوى خانوادهتان بر گرديد!
بسا كودكانتان نيازمند بازيچهاى باشند
جز قلب من در تفنگى
و نيازمندِ نامهاشان يا جامة نامهاشان
تا روانة مدرسه شوند
آيا نمىتوانيد جز گورِ كهن
تازة من هويتى بر تن كنيد
آيا نمىتوانيد تفاوتى ميان ساية طلايى من با گلِ نرگس بيابيد؟
با اين وصف
در ميان ما چه كسى زنده است؟
چه كسى
در اين نمايش
زنده است؟
راوى مىنويسد، مىميرد
بر اين شيشه چهرهاى ندارم،
تكههاى آينه تن من است
و پاييز من به دريا خفته ست
و دريا پيوندى است
پس اهالى اكنون بايد در ساعاتشان به خواب روند،
امروز اين جرسها
مرا به هيچ ديدارى و هيچ وداعى نمىبَرند
اين جرسها وقت مرا اعلام نمىكنند،
وقت من از پرتو خورشيد ست
( راوى
بر كتيبه مىنويسد و بر موج پريشان:
مرگ به سوى دريا رفت
و دريا هنوز نيلى ست
(
شهرهايى كه مىآيند و مىگذرند
اين زندان من است
ميان گفت و گوى روشنى و سايه،
چهرهام يكىست...
و مرگ يكى.
(
راوى بر چاقو مىنويسد:
از اين
فوجى كبوتر پر گرفت
و بر سطحِ قرص نان آشيان يافت
و خوابيد
( بر آينة اكنون چهرهاى ندارم،
چهرة من چون خانة بينوايان است،
"فراموشى مىنوشد"
از خاطرة گندم
و رؤياى پيامبران
شهرهايى كه مىآيند و مىگذرند...
ساعت ديوارى فروشى ست
و من و شهيدان از آنِ خاكيم
( و اين جا بيروت است
پس اهالى اكنون بايد
در ساعات شان به خواب روند
و مردگان بايد از مرگ برخيزند
براى پروراندنِ زمان
( راوى بر در دروازة مدينه مىنويسد:
پاييز از اين جا گذشت
در جامة كشتارگران
در حالى كه در همة پياده روها
جشن خوشهها بر پا بود
( مرا بر اين جدايى چهرهاى نيست،
تكّههاى آينه تَن من است
و فاصلهها هم آغوشى است،
آه، اگر مردگان
دَمى از مرگ دور مىشدند
آنان را در جزئيات آرزو مىديدم،
آه، اگر تنِ من از من باز پس گرفته نمىشد،
فاصلة طنين و صدا را مىديدم
و مىديدم انديشه را در تبهكارى
همه چيز آمادة سوختن است
در احتمالات نوشتن،
همه چيز در دستان راوى و شاعر
شعر و هم آغوشى ست...
( قربانيان- تصويرند
و خون- طنين ترانهاى ست
و دَميدن سپيده دم در جنگل
و آبِ آغاز
و عطرِ پرتقال گسترده است
و مرگ بر سر اسب يا عقيده
در دستان شاعر
شعر و هم آغوشىست
خداوندا!
انسانيّتم كجاست؟
خداوندا!
چگونه از زِبَردستىهاى زبان رها شوم!
همه چيز آمادة شعلهور شدن است
در احتمالات نوشتن
فاصلهها هم آغوشىست
و جزئيات هم آغوشىست
و پيوندها هم آغوشىست
( از اين رو
شاعر بر همة »بيت« ها مىنويسد:
آن چه حقيقىست، مىميرد
و آن چه حقيقىست، مىميرد
وقتى شهيدان به سوى خواب مىروند
وقتى شهيدان به سوى خواب مىروند،
بيدار مىشوم
و آنان را از مرده پرستان محافظت مىكنم
به آنان مىگويم: »بيدار مىشويد
در وطنى از ابر
وطنى از درخت
وطنى از سراب و آب«
به آنان تبريك مىگويم
نجات از پيشامد محال را
و رهايى از بهاى سنگين قربانگاه
و زمان مىدزدم
تا مرا از اين زمان بدزدند،
آيا همة ما شهيدانيم؟
و نجوا مىكنم؛
دوستان من!
ديوارى را براى بندههاى رخت باقى گذاريد!
و شبى را براى آواز!
نامتان را هر جا كه بخواهيد
مىآويزم،
پس اندكى بخوابيد!
بردار بست تاكهاى تُرش بخوابيد!
تا روياهاتان را حفظ كنم
از خنجر نگهبانان تان
و از شورش كتاب بر پيامبران
شما ترانههاى كسى باشيد
كه وقتى امشب به سوى خواب روانهايد،
ترانهاى ندارد،
به شما مىگويم: »بيدار مىشويد
در وطنى كه بر اسبى تيز تكاش بردهاند«
و نجوا مىكنم؛
دوستان من!
هرگز چون ما بيدار نشويد...
بر طناب دارى پيچيده!
مثل مردم به سفر مىرويم
مثل مردم به سفر مىرويم
امّا بر نمىگرديم
به هيچ چيز...
انگار سفر جادة ابرهاست،
ما عزيزانمان را دفن كرديم
- در ساية ابرها و ميان تنة درختان-
و به همسرانمان گفتيم: »از ما صدها سال بارور شويد
تا اين كوچ را به ساعتى از كشور
و مترى از محال برسانيم.«
در كالسكة مزامير سفر مىكنيم،
در خيمة انبيا آرام مىگيريم
و از كلمات كوليان بيرون مىشويم،
آسمان را با منقار هُدهدى اندازه مىگيريم
يا آن كه آواز مىخوانيم
تا اين فاصله را از خود باز داريم
و روشناى ماه را مىشوييم
راهِ تو طولانىست،
هفت بانو را در خواب ببين
تا اين راه طولانى را بر شانههايت حمل كنى،
براى آن بانوان
درخت خرما را بتكان!
تا نامهاشان را دريابند
و دريابند از كدام مادر كودكى جليل زاده خواهد شد؟
ما را سرزمينىست از كلام،
سخن بگو... سخن بگو!
تا جادهام را بر زمينهاى از سنگ استوار سازم،
ما را سرزمينىست از كلام،
سخن بگو... سخن بگو!
تا براى اين سفر
نهايتى بيابيم
آخرين قطار ايستاد
آخرين قطار در آخرين ايستگاه ايستاد
و هيچ كس نيست تا گل سرخ را برهاند
كبوترى نيست تا بر بانويى از كلام فرود آيد،
و فرصت تمام شد،
شعر را توانى بيشتر از توانِ خاشاك نيست.
اى عشق!
قطارهاى ما را باور نكن!
در انبوه آدمها منتظر هيچ كس نمان!
آخرين قطار در آخرين ايستگاه ايستاد و هيچ كس نمىتواند بر گردد
به گلهاى نرگس كه در آينههاى تاريكى عقب نشستند
كجا واگذارم؛
آخرين نسبتم را با تنى كه در من است؟
تمام شد آن چه تمام شد،
كجا تمام مىشود؟
كجا سرزمينى را كه در من است،
وا مىگذارم؟
اى عشق!
قطارهاى ما را باور نكن!
آخرين كبوتر پريد
و كبوتر پريد
و آخرين قطار
در آخرين ايستگاه
ايستاد...
و هيچ كس نيست.